حـافظ خـلوت نـشيـن دوش به ميخانه شد

پست شده بوسیله مدیر سایت در تاریخ سه شنبه, 8 بهمن, 1392 / بدون نظر

حـافظ خـلوت نـشيـن دوش به ميخانه شد//از سـر پـيـمان بـرفت  باسر پيمانه شد

شـاهـد عـهد شباب آمده بُـود ش بـخواب//بـاز بـه پـيرانه سـر عاشق و ديوانه شد

صوفي مجنون كه دي جام و قدح مي شكـست//باز به يك جرعه مي عاقل و فـرزانه شد

مـغبچـه اي مي گـذشت راهـزن ديـن ودل//در پـي آن آشـنـا از هـمـه بيگانه شد

آتـش رخـسـار گل خـرمن بلبل بسـوخت//چهـر ه خـنـدان شمـع آفت پروانه شد

گـريـه شـام و سـحر شكر كه ضايع نـگشت//قـطره بـاران  مـا گـوهـر يكدانه شد

نـرگـس سـاقي بـخواند آيـت افـسونگري//حـلقه او راد مـا مجـلـس افـسانه شد

منـزل حـافظ كنـون بـا ر گـه كبـرياست//دل بـر دلـدار رفـت جان بر جانانه شد

معاني لغات:

خلوت نشين: چلّه نشين، كسي كه در كنج خلوت و تنهايي به سر مي برد

دوش:ديشب

شد:رفت.

 از سر پيمان برفت: عهد و پيمان را زير پا نهاد – از سر پيماني كه براي خلوت نشيني و ترك باده نوشي بسته بود، دست كشيد نقض عهد كرد .

با سَر پيمانه: به سر پيمانه.

بسر پيمانه شد:  به سر پيمانه رفت،به سر وقت باده رفت

شاهد عهد شباب: محبوب دوراني جواني.

پيرانه سَر: سَرِ پيري .

 ديوانه: شيدا، بي قرار.

صوفي مجنون: صوفي بي عقل، صوفي ديوانه .

دي: ديروز

مغ بچه يي : بچه مغي، پسرك  زيبايي خادم ميخانه يي .

راهزن:غارتگر.

آتش رخسارگل: سرخي چهره گل.

خرمن بلبلبسوخت:  خرمن هستي بلبل را سوزانيد.

چهره خندانشمع:خنده شمع ، لرزش شعله شمع.

آفت پروانه شد:بلاي جان پروانه شد

ضايع نگشت:ضايع نشد ، تباه نشد، بي اجر نماند.

قطره باران ما:قطره اشك ما .

گوهر يكدانه: مرواريد  گرانبها و بي مانند

نرگس ساقي: چشم ساقي.

 آيت: نشانه، دليل، عبارت و جمله قرآن

آيت افسونگري: آيه سحر.

حلقه اورادما: .. انجمن ورد  ودعا و مناجات ما.

مجلس افسانه شد:به محفل گفت و شنود عاشقانه بدل شد

منزل حافظ: جايگاه حافظ ، كنايه از ميخانه

بارگه گبرياست:  به مانند  آستان بزرگي و عظمت پر ارج ومنزلت است.

 دل بر دلدار رفت، جان بر جانانه شد: دل، دلداري پيدا كرد و جان به محبوب پيوست

شرح ابيات:

(1) ديشب حافظ خلوت نشين به ميخانه آمد، پيماني را كه براي ترك باده گساري بسته بود شكست و به سر وقت باده رفت .                                                                                                                                       (2)  چهره زيبايي محبوب دوران جواني ، در خواب  به خيالش آمده بود و بار ديگر، سر پيري عاشق و شيدا و بي قراري شد.

 (3)  اين صوفي عقل از دست داده كه ديروز آلات باده گساري را مي شكست ، با نوشيدن  يك جرعه مي ،باز بر سر عقل آمد.

 (4)( و )پس از آشنايي با مغبچه يي كه دل ودين را مي ربود و در آنجا به رفتار آمده بود ، از همگان پيوند آشنايي را برديد.

 (5) سرخي آتشگران چهره گل ، خرمن هستي بلبلرا به آتش كشيد و چهره خندان شمع بلاي جان پروانه شد.

 (6) سپاس خداي را كه گريه هاي شبانگاهي و سحري بي اثر نماند و دانه هاي اشك ما به مرواريد گرانبها و بي مانند تبديل شد.

 (7) چشم ساقي، آينه سِحر خواند(وبرما دميد) و انجمن ورد دعاي ما را به محفل گفت و شنود بدل ساخت.

 (8) حاليا منزل حافظ به منزله آستان بزرگي و عظمت الهي است دل او، دلداري را باز يافته و جان او به محبوب پيوسته است.


دسته بندی شده در : فال روزانه
برچسب ها در :
پست مشابه :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت و بهینه سازی سایت توسط گرین وب