آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

پست شده بوسیله مدیر سایت در تاریخ پنج شنبه, 24 مهر, 1393 / بدون نظر

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم//خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا//بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

بسته‌ام در خم گيسوی تو اميد دراز//آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است//ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد//و اندر آن آينه از حسن تو کرد آگاهم

صوفی صومعه عالم قدسم ليکن//حاليا دير مغان است حوالتگاهم

با من راه نشين خيز و سوی ميکده آی//تا در آن حلقه ببينی که چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت انديشه نبود//آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم

خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت//با همه پادشهی بنده تورانشاهم

معانی لغات غزل:

 

خاک می بوسم : به خاک بوسه می زنم، به عنوان سپاسگزاری سر بر خاک می نهم .

عذر قدمش می خواهم : از قدمش ( که مرا پامال کرده! ) پوزش خواهی می کنم .

حاشا : ( شبه جمله ) ابدا، هرگز .

دولت خواهم : بقای دولت را می خواهم .

امّید دراز : امید بسیار .

آن مبادا : چنان مباد، هرگز چنان مباد .

کند دست طلب کوتاهم : دست طلب مرا کوتاه کند .

وقت خوش است : دلپذیر است، دلخوشی حاصل است .

پیر میخانه : پیر طریقت ، مـی فروش پیر میخانه .

جام جهان بین : جام جمشید یا جام کیخسرو که اسرار غیب هفت کشور در آن منعکس می شده، کنایه از جام شراب که دل عارف را آینه غیب نما می کند .

صوفی : درویش، کسی که دل خود را با خدا صاف کرده باشد .

صومعه : دیر ، خانقاه .

عالم قدس : جهان پاک، عالم مجرّدات، جهان ازلی .

حالیا : اکنون، در حال حاضر .

دیر مغان : جایگاه موبد و نگهبان آتشکده زرتشتیان .

حوالت گاهم : جایی که مرا به آن جا حواله و رجوع داده اند .

راه نشین : سر راه نشین، گدای سر راه .

خیز : برخیز .

حلقه : جمعیت دور هم گرد آمده، مجلس و جمع میخوارگان .

صاحب جاه : والا مقام .

از حافظت اندیشه نبود : به حافظ خودت نیندیشیدی .

در دامن حُسن تو بگیرد آهم : آتش آهم در دامن حُسن تو گرفته و آن را بسوزاند .

خوشم آمد : خوشحال شدم .

خسرو خاور : پادشاه مشرق، خورشید .

تورانشاه : خواجه جلال الدّین تورانشاه وزیر شاه شجاع .

معانی ابیات غزل:

1) از آن کسی که به شیوه ستمگری، مرا چون خاک راه پایمال کرد، عذر قدم خواسته! و به خاک درگاهش بوسه می زنم .

2) من کسی نیستم که از ستمت ناله کنم، ابدا ! بنده و چاکری هستم که به تو اعتقاد داشته و بقای دولت تو را می خواهم .

3) رشته امید دور و دراز من به حلقه زلف تو بسته است . مبادا که زلفت دست تمنای مرا از خود کوتاه و مرا نومید گرداند .

4) ای دوست ، من به سان ذرّه یی از خاک، در کویِ تو جا خوش کرده ام و از آن می ترسم که بادی مرا از اینجا ببرد .

5) سحرگاهان، پیر میخانه پیمانه شرابی به مانند جام جهان بین به من داد و در زلال آینه سان آن، جمال زیبای تو را به من نمایاند .

6) من صوفیِ پیرِ جهان پاکِ ازلیم که در حال حاضر مرا به دیر مغان انتقال داده اند .

7) برخیز و با منِ گدایِ سرِ راه نشین، به سوی میکده بیا تا بنگری که در آن جمعیّت چه جاه و مقامی دارم .

8) مست و بی خبر بر من گذشتی و به حافظ خود نیندیشیدی آه و افسوس اگر آتش آه من به دامن حسن تو بگیرد .

9) خوشحال شدم که سحرگاهان خورشید می گفت با این که پادشاهی بر جهان را دارم، بنده تورانشاهم

منبع: مستانه دات آی آر


دسته بندی شده در : فال روزانه
برچسب ها در :
پست مشابه :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت و بهینه سازی سایت توسط گرین وب