نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

پست شده بوسیله مدیر سایت در تاریخ سه شنبه, 17 شهریور, 1394 / بدون نظر
Hafez2

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد///بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش///عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم///آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او///اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم///بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد///ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

بانگ گاوی چه صدا باز دهد عشوه مخر///سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

جام مینایی می سد ره تنگ دلیست///منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است///هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار///خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

معانی لغات:

نگار:(استعاره) محبوب ، معشوق، نقش و نقاشی.

حریف: هم پیشه ،همکار ، دوست نامشروع زن ، هم چشم ،معاشر.

کِش: زیبا ، مطبوع ، نازدار، شادان .

سرمست: سر خوش.

تمنّا: نیاز ، درخواست ، خواهش

آه:(شبه جمله )اَمان ، وای.

گل رعنا: گل دورنگی که پشت گلبرگها زرد و روی داخلی آن قرمز است وبه آن گلِ رعنا زیبا گفته می شود و سلمان ساوجی در بیتی از آن به گل قَحبه یاد کرده است ،گل زیبا

رهزن دهر: ( اضافه تشبیهی ) دهر به راهزن تشبیه شده.

لُعبت: عروسک ،آدمک خیمه شب بازی ، کنایه از معشوق ومحبوب زیبا.

بُو،که: ، بُوَد که ، شاید که

صاحب نظر: اهل بصیرت ،عارف

یغما: تاراج .

سامری: طبق روابیات و تفاسیر، حضرت موسی چهل روز به کوه طور برای عبادت رفت و در غیاب او شخصی به نام سامری از غیبت او استفاده کرده ، مجسمه گوساله یی را ساخت که چون در معرض باد قرار می گرفت از آن صدایی شبیه به بانگ گاو بلند می شد و قوم موسی فریب اورا خورده گوساله را پرستیدند ( آیات 147، 148 سورة اعراف ) بد بیضا:دست نورانی ، یکی از معجزات حضرت موسی این بود که چون دست خود را در زیر بغل کرده وبیرون می اورد از آن نور ساطع و لامع می شد، اشاره به دست نورانی حضرت موسی ومفاد آیه شریفه 108 سوره اعراف و نَزَعَ یَدَهُ فَاِذا هِیَ بَیضاءُ لِلناظِرینَ

دست بردن : کنایه از غلبه کردن .

جام مینایی: جام مینایی کاری شده ، جام آبی آسمانی رنگ ، جام شیشه یی الوان

سدِّ رَه: مسدود کننده راه ، کنایه از مانع.

کمان داران: تیراندازان ، کنایه از زیابرویان کمان ابرو.

صرفه بردن: سبقت جستن. فائق شدن.

غمزه: اشارت چشم .

بِهِل: بگذار از ( مصدر هلیدن یعنی گذاشتن).

معانی ابیات غزل:

(1) در ( این) شهر معشوق زیبارویی نیست که از ما دل ببرد( چه شود ) اگر بخت با من یاری کرده، بار سفر مرا از اینجا ( به جای دیگر منتقل کند .

(2) معاشری سرخوش و شادان کجاست که عاشق دلسوخته به پشت گرمی جوانمردی او خواهش دل را بازگو گوید .

(3) ای باغبان! چنین می نماید که از پاییز بی خبری. وای بر آن روزی که باد خزان گل های زیبایت را تاراج کند.

(4) راهزن دهر به خواب نرفته است، از او آسوده خاطر مباش اگر امروز به غارت نپرداخته فردا خواهد پرداخت.

(5) در عالم خیال و از روی هوسبازی با عروسک های خیالی مشغول می شوم، شاید صاحب نظری پیدا می شود و مرا به تماشای واقعی آنها فرا خواند.

(6) ترسم از این است که یک نگاه مستانه آن چشم، دانش و فضیلتی را که دلم در طول چهل سال اندوخته است، تاراج کند.

(7) مطمئن باش سحر را یارای برابری با معجزه نیست. سامری کوچکتر از آن است که بر معجزه ید بیضای موسی برتری جوید.

(8) جام مینا کاری شده شراب، راه را بر دلتنگی می بندد، آن را از دست منه و گرنه سیل غم تو را با خود خواهد برد.

(9) هر چند در راه عشق تیراندازان کمین گرفته اند، هر کس دانسته و با آگاهی کامل در آن گام نهد از دشمنان پیشی گیرد .

(10) حافظ، اگر اشارت دلبرانه چشم مست یار از تو جان طلب کند، دست از آن بردار و بگذار تا ببرد

منبع: مستانه دات آی آر


دسته بندی شده در : فال حافظ ,فال روزانه
پست مشابه :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت و بهینه سازی سایت توسط گرین وب