وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی

پست شده بوسیله مدیر سایت در تاریخ شنبه, 25 مهر, 1394 / بدون نظر
Hafez2

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی///حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

کام بخشی گردون عمر در عوض دارد///جهد کن که از دولت داد عیش بستانی

باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد///گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت///عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی

محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را///جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی

با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز///در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

پند عاشقان بشنو وز در طرب بازآ///کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی

یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی///کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت///با طبیب نامحرم حال درد پنهانی

می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد///تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن///ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را///ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل///حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

معاني لغات غزل:

وقت: لحظه حال و در اصطلاح عرفا، وقت يا لحظه حال، حالي است كه از ماضي و مستقبل و از سيطره زمان و مكان فارغ است و آن ميان ماضي و مستقبل و از زمان مراقب باشد.

اين دَم: اين وقت، اين لحظه، اين يك نفس.

كام بخشي: رسانيدن به آرزو و مراد دل.

كام بخشيِ گردون: به كام دل رسيدن از فلك.

دولت: بخت مساعد، بهره مندي.

دادِ عيش بستاني: حق شادماني را ادا كني و بگيري.

حرامت باد: بر تو حرام باشد، بر تو روا مباد.

ذوق: ميل و شوق و لذت، چشيدن و مزّه كردن.

عاقلا: (منادا) اي آدم عاقل!

خُم شكن: مأمودر نهي از منكر و محتسب كه خُمِ شراب را مي شكند، كنايه از امير مبارز الدين.

صوفي را: براي صوفي، براي عارف.

جنس خانگي: شراب خانگي، شرابي كه در خانه تهيه شود.

لعل رُمّاني: لعل اناري رنگ، لعل قرمز.

شكر دهان!: شيرين سخن، (در قالب طنز به معناي بد دهان و تندخو و اشاره به خواجه قوام الدين صاحب عيار است.)

مَستيز: ستيزه مكن.

يك اسم: اسم اعظم، نام بزرگ خدا.

خاتم سليماني: انگشتري حضرت سليمان پيامبر.

از دَرِ طَرب بازآ: به شادي و عيش گراي.

كاينهمه: چندان، تا اين اندازه، اينقدرها هم.

يوسف عزيزم رفت: محبوب همانند يوسف عزيز من رفت.

عجب بينم: سخت زار و آشفته مي بينم.

پير كنعاني: اشاره به يعقوب پدر يوسف و مقايسه خويشتن با او.

تيز مي روي: تند و با شتاب مي روي.

فرو ماني: دَر ماني، از راه بازماني.

ناوُك: تير كوچك، كنايه از مژگان.

گوش داشتن: محفوظ داشتن، نگهداري و محافظت كردن.

پيشاني: گستاخي، بي شرمي، با صلابت و زور.

جمع كن: خاطر جمع كن، جمعيت خاطر و فراغ دل ببخش.

پريشان: آشفته حال و بي قرار.

مجمع پريشاني: مركز آشفتگي و بي قراري.

فارغ: بي نياز، بي اعتنا.

آصف ثاني: آصف اول نام وزير حضرت سليمان و آصف ثاني به معناي وزيري كه مانند آصف اول با تدبير است و اشاره به وزير وقت امير مبارز الدين، خواجه قوام الدين صاحب عيار است.

معاني ابيات غزل:

(1) هر اندازه كه مي تواني وقت را (براي شاد زيستن) مغتنم شمار حواست جمع باشد كه محصول زندگاني تو همين لحظه هاست.

(2) سپهر گردنده در ازاء برآوردن كام دل تو، نقد عمرت را مي ربايد. سعي كن كه به هنگام بخت مندي حقّ شادماني را بگيري.

(3) اي باغبان (روزگار)، آنگاه كه من از اين باغ بيرون رفتم، حرامت باشد اگر به جاي من به غير از دوست، سرو قامت ديگري را جاي دهي.

(4) (عاقبت) شوق و ميل به باده نوشي زاهد پرهيزكار و پشيمان را از پاي درخواهد آورد. چرا عاقل كند كاري كه بازآرد پشيماني!

(5) عقلِ محتسبِ شكنندهِ خُم قد نمي دهد كه عارف، در خانه خود به شراب خانگي به رنگ لعل آب اناري و قرمز، دسترسي دارد.

(6) اي (آصف ثاني تندگو) با سحرخيزان اهل دل و دعاگو مخالفت مكن چرا كه انگشتري حضرت سليمان در پناه اسم اعظم خدا محفوظ و حراست مي شود.

(7) اندرزِ عاشقان را به گوش گير و به سوي عيش و شادي بازگرد كه شغل وزارت اين دنياي گذرا، اين اندازه ارزش ندارد.

(8) يوسف عزيز من (شاه شيخ ابواسحاق) از ميان رفت. اي برادران به حال من رحم كنيد كه از اندوه و فراق او حال خود را مانند پير كنعان زار و آشفته مي بينم.

(9) همانطور كه يك بيمار نمي تواند دردهاي پنهاني و دروني خود را با يك طبيب نامحرم در ميان نهد با زاهد متشرّع از عشق و رندي سخن مگو.

(10) روي بر مي‌تابي و مي روي و تير مژگانت خون مردم را به خاك مي ريزد. عزيز من! تند و با شتاب مي‌راني. از آن بيم دارم كه در ميان راه، از رفتن بازماني.

(11) دل را از تير نگاه تو محفوظ و دور نگه داشتم، اما ابروان كماندار تو با زور و صلابت آن را مي ربايد (در اين مقابله پيش مي برد).

(12) اي كسي كه چين و شكن گيسوانت مركز آشفتگي ها و بي قراري هاست با احساني حافظ پريشان احوال را درياب و خاطرش را آسوده دار.

(13) اي محبوب سنگين دل من، اگر تو نسبت به ما بي اعتنا باشي شرح حال خود را به آصف ثاني (وزير وقت = صاحب عيار) باز خواهم گفت.

منبع: مستانه دات آی آر


دسته بندی شده در : فال روزانه
پست مشابه :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت و بهینه سازی سایت توسط گرین وب