سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

پست شده بوسیله مدیر سایت در تاریخ یکشنبه, 27 دی, 1394 / بدون نظر
Hafez2

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد///به دست مرحمت یارم در امیدواران زد

چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست///برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد

نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست///گره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد

من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست///که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد

کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری///کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد

خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین///خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد

در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم///چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد

منش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرم///زره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد

شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور///که جود بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد

از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد///زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد

ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید///که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد

دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل///که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد

نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است///بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد

معاني لغات غزل:

خسرو خاور : پادشاه مشرق ، كنايه از خورشيد.

عَلَم: را يت ، بيرق، درفش . عَلَم بر كوهسار زد : كوهساران را فتح كرد.

حال مهر گردن چيست: لطف ومحبت فلك گردنده چه حالي دارد.

عزم : اراده، قصد.

صلاح: پرهيزكاري . رنگ صلاح: آب ورنگ پرهيزگاري . به خون دل : با رنج فراوان و خون دل خوردن.

بشستم دست: دست كشيدم، دست برداشتم .

صلازد : دعوت كرد. ، فراخواند .

آهن دل: سخت دل ، سنگدل، نامهربان.

آيين عياري: طرارّي ، شبروي ودزدي ، تردستي .

ره شب زنده داران زد: دل زاهدان شب زنده دارا رابرد.

خيال شهسواري پخت: خيال پادشاه دلاوري را در سر پرورانيد.

چو نقشش دست داد : نقش مطلوب را به دست آورد، هنگامي كه چهره او نقش مطلوب را بخود گرفت ، هنگامي كه نقش برنده نصيبش شد وتوفيق يافت.

رقم زد: خط بطلان برآن كشيد.

زِرِه مو : زِرِه گسيو.

خنجر گذار: خنجر گذارنده ، خنجر فرو كننده ، خنجر زن.

نظر :نظرِ همگان ، عقيده عموم.

توفيق : همراهي و تأييد و موافقت . يُمن: بركت ، مباركي . فال بختياران : فال مطلوب ، فال آنانكه بخت با آنها همراه ومساعد است.

مظفّر فر: با فرّ و شكوه آل مظفري. جود: كرم ، بخشش ، عطا ، سخاوت.

جود بي دريغش : بخشش بي مضايقه اش . خنده بر ابر بهاران زد: ابر بهاري را مسخره وتحقير مي كند.

مَشَرّف شد: سر افراز شد، افتخار يافت .

ساغرشادي: ساغر بادهِ شادي .

سرافشان : سر افشاننده ، ريزندهِ بر سرخاك.

خورشيد انجم سوز: خورشيدي كه با طلوع خود ستارگان را محو وناپيدا مي كند .

تنها بر هزاران زد: يك نته بر هزاران نفر تاخت.

سكّه دولت به دور روزگاران زد: نقش دولت او بر سراسر روزگار ثبت شده است .

معاني ابيات غزل:

(1) به هنگام سحر؛ چون خورشيد، اين پادشاهِ مشرق، بر سر كوهسار ان پرچم زد، محبوب من با دست لطف و مرحمت خود حلقه بر درخانه دوستان اميدواران خود كوبيد.

(2) وقتي كه براي صبح واضح شد كه محبت اين فلك گردنده تا چه حدّ ناپايدار است، بالا آمد و بر آنها كه از كامروايي خود مغرور بودند از روي استهزاء خنده سر داد.

(3) ديشب هنگامي كه محبوب من براي رقصيدن از جاي خود بلند شد گره زلف خود را گشود و آن گره را بر دلهاي ياران زد و آنها را گرفتار خود كند.

(4) من آن زمان دست خود را درخون دل خود فرو برده و رنگ صلاح و تقوا را از آن زدودم كه چشم هاي مست و شادابش مردم فرزانه و عاقل را به سوي خود مي خواند ( ترك تقوي بر اثر جاذبه جمال به بهاي خون دل ).

(5) كدام سنگدل بي رحمي روش عياري و تردستي شيروانِ طرّار را به او ياد دادكه در نخستين حمله، به زاهدان شب زنده دار تاخته و دل از آنها برده است.

(6) دل من هواي يكه سواري را در سر پروارند واز دست رفت . خدايا دل بيچاره من را حفظ فرما كه به ميان سواران تاخت كه به ميان سواران تاخت تا مگر به آن يكّه سواري برسد.

(7) در راه آب و رنگ دادن به چهره او چه بسيار خون دل خورده و جان داديم، همين كه نقش مطلوب را به دست آورد، اول خط باطل بر روي فداكاران خود كشيد.

(8) من خرقه پوشِ پشمينه پوش چگونه مي توانم آن يار زره گيسو را در كمند آرم ياري كه در كژه هايش راه دلبران خنجر زن را قطع كرده است.

(9) توجه همگان بر تأييد و موافقت و مباركي دولت شاه قرار گرفته است. آرزوي دل حافظ را برآور كه براي تو فال موفقيّت زده است.

(10)منصور، شاهنشاهي كه فر و شوكت آل مظفر را دارد و در كار سلطنت و ديانت دلير و نيرومند است، همانكه بخشش بي مضايقه اش ابر بهاران مسخره و تحقير مي كند.

(10) از آن لحظه كه جام مي (قدرت ) اين افتخار را يافت كه در دست او قرار گيرد، روزگار به شادي و افتخار مي خواران از ساغر شراب باده نوشيد.

(11) آن روزي نشانه هاي فتح و پيروزي از شمشير سر شكافنده اش نمايان شد كه مانند خورشيد ستاره محو كن يك تنه بر هزاران تن حمله برد

(12) اي دل بقاي و سلطنت او را از لطف حق بخواه چرا كه اين فلك گرنده سكه دولت او را در سر تاسر روزگار زده است.

منبع: مستانه دات آی آر


دسته بندی شده در : فال روزانه
پست مشابه :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت و بهینه سازی سایت توسط گرین وب