در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

پست شده بوسیله مدیر سایت در تاریخ یکشنبه, 11 بهمن, 1394 / بدون نظر
Hafez2

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست///مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا///وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست///وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست///و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید///ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بازآی که بازآید عمر شده حافظ//هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

معانی لغات غزل:

دیر: معبد مسیحیان.

مُغان: زرتشتیان، روحانیان زرتشتی مأمور حفاظت از آتش در آتشکده.

دیر مغان: معبد زرتشتیان و در اینجا کنایه از میکده و یا مجلس خاصّ عرفاست.

قدح: پیاله.

نرگس مست: (استعاره) چشم مست.

سمند: اسب زرد رنگ، اسب.

شمعِ دل: (اضافه تشبیهی) دلی که مانند شمع در سوز و گداز است.

دمساز: همدم، مونس، هم صحبت.

نظربازان: آنانکه در چهره زیبا می نگرند، بنا به عقیده بعضی از عرفا و صوفیان عارف، در چهره زیبا نگریستن و لذّت بردن بدون قصد شهوت یک نوع عبادت و پی به قدرت و عظمت پروردگار بردن است و آن را اشتغال به مظهر جمال غیبی تلقّی کرده و مباح می دانند که اِنَّ الله جَمیل یُحِبُّ الجَمال.

افغان: غریو و فریاد.

افغان نظربازان: غریو اعتراض که از ته دل نظربازان درآمد.

غالیه: مادّه معطّر مشک مانند که با آن زلف را خوشبو کنند، مُشکِ تَر.

وَسمَه: ماده سیاهرنگ متمایل به چرب که با آن ابرو را سیاه کرده و دنباله ابرو را کشیده و به شکل کمان در می آورند.

شَست: حلقه انگشتر مانند که در انگشت ابهام کرده و با آن زه کمان را می کشیدند.

معانی ابیات غزل:

(۱)(زمانی) نگار من با حال مستی، در حالی که پیمانه یی در دست داشت (سواره) به خلوت می خواران وارد و باده نوشان از حالت چشم خمارین او مست و از خود بیخود شدند.

(۲)نعل مرکبش به مانند ماه نو می درخشید و در کنار قامتِ بلند او قدِّ صنوبر نارسا بود.

(۳)(با دیدن او) در حالی که از خود بی خود و بی خبر بودم چگونه می توانستم ادّعا کنم که بر حواس خود مسلّط و در حالتِ محوِ جمال او، بگویم که از او غافلم.

(۴)در آن دم که به رقص و پایکوبی برخاست آتش دل دوستان فرو نشست و با نشستن او غریو اعتراض نظربازان بلند شد.

(۵)مُشکِ تر از همنشینی با زلف او خوشبو و وسمه از پیوستنِ با ابروان او کمان کَشِ ابروان شد.

(۶)محبوب من! دیگر بار بازآ، تا به پیکرِ حافظ جان باز آید، هر چند که تیری که از کمان در رفت بر نمی گردد.

منبع: مستانه دات آی آر


دسته بندی شده در : فال روزانه
پست مشابه :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت و بهینه سازی سایت توسط گرین وب