سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

پست شده بوسیله مدیر سایت در تاریخ دوشنبه, 16 فروردین, 1395 / بدون نظر

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند///همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس///گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او///زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی///گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب///کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن///وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود///جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد///کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر///بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند///تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

معنی ابیات غزل:

 ١ -چرا سرو خرامان من براى گردش به سوى چمن نمى‌آید؟ همدم گل نمى‌شود و از گل یاس‌یادى نمى‌کند؟ [سرو چمان، یعنى سرو خرامان و نازان، استعاره از معشوق خوش خرام است.]

 ٢ -دیروز از گیسوى سیاه او شکوه کردم، به ریشخند گفت: این سیاه کج به حرف من گوش‌ نمى‌دهد! [سیاه کج: صفت زلف است. این گیسوى سیاه پرچین و شکن؛ گله‌ى عاشق ظاهرا از این‌است که نمى‌تواند دست در حلقه‌ى گیسوى یار زند(بر اساس این قرینه:دست در حلقه‌ى آن زلف دوتا نتوان کرد/تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد.)]

 ٣ -از هنگامى که دل هرزه گرد من در چین و شکن زلف او گرفتار شده، دیگر از آن سفر دراز خود، قصد بازگشت به وطن را ندارد! [کلمه‌ى چین ایهام دارد و معناى دومش کشور چین است و چین‌نسبت به ایران بسیار فاصله داشته و سفر چین،کنایه از سفرى طولانى است. وطن، مجازا سینه‌ى‌عاشق است که جایگاه اصلى دل است و اکنون دل عاشق که در چین و شکن زلف یار گرفتار شده،دیگر قصد بازگشت به سینه‌ى او را ندارد.]

 ۴ -در برابر ابروانش، که مانند کمانى است کشیده شده و آماده‌ى پرتاب تیر، زارى و اظهار عجز و نیاز مى‌کنم، اما او به زارى من توجهى ندارد!

5-با آن که چین دامن تو عطرآگین است و هنگام گذشتن تو بر زمین کشیده مى‌شود، از باد صبا در شگفتم که چرا خاک گذرگاه تو را به مشک بویاى ختن تبدیل نمى‌کند.[ظاهرا در چین دامن موادمعطر مى‌نهاده‌اند. بنابراین هنگام کشیده شدن دامن بر زمین-گویى-خاک معطر مى‌شده است. شاعر اعجاب مى‌کند که چرا باد صبا این خاک معطر را مانند مشک ختن در همه جا نمى‌پراکند!]

 ۶ -هنگامى که بر اثر وزش نسیم، گل بنفشه پیچ و تاب بر مى‌دارد، دل من از آن یار پیمان‌شکن، چه بسیار یاد مى‌کند! [شاعر به بنفشه شخصیت بخشیده و او را مانند زیبارویى مى‌بیند که با وزش‌نسیم، گیسویش پرچین مى‌شود و دل شاعر با دیدن گیسوى بنفشه بسیار به یاد دلبر پیمان‌شکن‌مى‌افتد! چه، به معناى چه همه و چه بسیار، در مفهوم تعجب به کار رفته است، نه پرسش.]

 ٧ -دلم به امید دیدن روى او، همدم جان نمى‌شود و جان در آرزوى رسیدن به او به تن توجهى‌ ندارد.[یعنى دل و جانم، آرزومند دیدار اوست.]

8-ساقى سیمین ساق من، حتى اگر دردى شراب را به عاشقان بنوشاند (نه صافى آن را) کیست‌ که تمام وجودش مانند جام شراب به دهانى براى نوشیدن تبدیل نشود. [جام شراب را به دهانى مانندکرده که همیشه براى نوشیدن باز است و در مقام مبالغه مى‌گوید، عاشقان حتى دردى شراب را با تمام‌وجود از دست ساقى سیمین ساق مى‌نوشند. تمام وجودشان دهانى براى نوشیدن مى‌شود.]

 ٩ -نسبت به اشک چشم ستم روا مدار زیرا که فیض و بخشش ابر، بدون یارى اشک من مروارید گران‌بها نمى‌سازد.[آب رخ، استعاره از اشک است. شارحان، آن را آب‌رو معنى کرده‌اند که چندان‌مناسب به نظر نمى‌رسد. مى‌گوید: به این اشکى که از چشمان من جارى است بى‌اعتنا نباش، به آن‌توجه کن(توجه نکردن تو ستم است).در مصراع دوم به یک باور کهن نظر دارد و آن این که اگر قطره‌ى باران در صدف بیفتد به مروارید تبدیل مى‌شود.بنابراین فیض ابر، کنایه از باران است. مى‌گوید باران بدون یارى اشک من و الگو و تأثیر پذیرى از آن به مروارید بدل نمى‌شود. پس، اشک‌ من بسیار ارزشمند است؛ این ارزشمندى را نادیده مگیر!]

 ١٠ -حافظ پند نشنو، کشته‌ى غمزه‌ى نگاه تو شد؛ آرى کسى که سخن در او اثر نمى‌کند، شایسته‌ى شمشیر است.[یعنى شایسته‌ى مرگ است. در برخى نسخه‌ها«درک سخن نمى‌کند»ضبط شده که مناسب‌تر به نظر مى‌رسد. اما درد سخن که در اغلب نسخه‌هاى معتبر ضبط شده، عمیق‌تر است.درد سخن کردن، یعنى از سخن و پند، اثر پذیرفتن. متأثر شدن.]

منبع: مستانه دات آی آر


دسته بندی شده در : فال روزانه
برچسب ها در :
پست مشابه :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت و بهینه سازی سایت توسط گرین وب