زنی میترسد از رفتن

پست شده بوسیله shakeri در تاریخ یکشنبه, 7 شهریور, 1395 / بدون نظر
148508_388213067925278_1906329785_n

زنی را می‌شناسم من

که میمیرد ز یک تحقیر

ولی آواز میخواند

که این است بازی تقدیر

زنی با فقر میسازد

… زنی با اشک میخوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمیداند

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم میکند مخفی

که یکباره نگویندش

چه بدبختی، چه بدبختی!

زنی را میشناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی میخندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را میشناسم من

که هرشب کودکانش را

به شعر و قصه میخواند

اگرچه درد جانکاهی

درون سینهاش دارد

زنی میترسد از رفتن

که او شمعی است در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه


پست مشابه :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت و بهینه سازی سایت توسط گرین وب