سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

پست شده بوسیله مدیر سایت در تاریخ دوشنبه, 29 اردیبهشت, 1393 / بدون نظر

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد//به دست مرحمت یارم در امیدواران زد
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست//برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست//گره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست//که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری//کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین//خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم//چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد
منش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرم//زره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور//که جود بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد//زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد
ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید//که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل//که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است//بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد

معانی لغات:

خسرو خاور : پادشاه مشرق ، کنایه از خورشید.

عَلَم: را یت ، بیرق، درفش . عَلَم بر کوهسار زد : کوهساران را فتح کرد.

حال مهر گردن چیست: لطف ومحبت فلک گردنده چه حالی دارد.

عزم : اراده، قصد.

صلاح: پرهیزکاری . رنگ صلاح: آب ورنگ پرهیزگاری . به خون دل : با رنج فراوان و خون دل خوردن.

بشستم دست: دست کشیدم، دست برداشتم .

صلازد : دعوت کرد. ، فراخواند .

آهن دل: سخت دل ، سنگدل، نامهربان.

آیین عیاری: طرارّی ، شبروی ودزدی ، تردستی .

ره شب زنده داران زد: دل زاهدان شب زنده دارا رابرد.

خیال شهسواری پخت: خیال پادشاه دلاوری را در سر پرورانید.

چو نقشش دست داد : نقش مطلوب را به دست آورد، هنگامی که چهره او نقش مطلوب را بخود گرفت ، هنگامی که نقش برنده نصیبش شد وتوفیق یافت.

رقم زد: خط بطلان برآن کشید.

زِرِه مو : زِرِه گسیو.

خنجر گذار: خنجر گذارنده ، خنجر فرو کننده ، خنجر زن.

نظر :نظرِ همگان ، عقیده عموم.

توفیق : همراهی و تأیید و موافقت . یُمن: برکت ، مبارکی . فال بختیاران : فال مطلوب ، فال آنانکه بخت با آنها همراه ومساعد است.

مظفّر فر: با فرّ و شکوه آل مظفری. جود: کرم ، بخشش ، عطا ، سخاوت.

جود بی دریغش : بخشش بی مضایقه اش . خنده بر ابر بهاران زد: ابر بهاری را مسخره وتحقیر می کند.

مَشَرّف شد: سر افراز شد، افتخار یافت .

ساغرشادی: ساغر بادهِ شادی .

سرافشان : سر افشاننده ، ریزندهِ بر سرخاک.

خورشید انجم سوز: خورشیدی که با طلوع خود ستارگان را محو وناپیدا می کند .

تنها بر هزاران زد: یک نته بر هزاران نفر تاخت.

سکّه دولت به دور روزگاران زد: نقش دولت او بر سراسر روزگار ثبت شده است .

معانی ابیات:

(۱) به هنگام سحر؛ چون خورشید، این پادشاهِ مشرق ، بر سر کوهسار ان پرچم زد ، محبوب من با دست لطف و مرحمت خود حلقه بر درخانه دوستان امیدواران خود کوبید.

(۲) وقتی که برای صبح واضح شد که محبت این فلک گردنده تا چه حدّ ناپایدار است، بالاآمد و بر آنها که از کامروایی خود مغرور بودند ارز روی استهزاء خنده سر داد.

(۳) دیشب هنگامی که محبوب من برای رقصیدن از جای خود بلند شد گره زلف خود را گشود و آن گره را بر دلهای یاران زدو آنهارا گرفتار خود کند.

(۴) من آن زمان دست خود را درخون دل خود فرو برده و رنگ صلاح و تقوا را از آن زدودم که چشمهای مست و شادابش مردم فرزانه وعاقل را به سوی خود می خواند ( ترک تقوی بر اثر جاذبه جمال به بهای خون دل ).

(۵) کدام سنگدل بی رحمی روش عیاری و تردستی شیروانِ طرّار را به او یاد دادکه در نخستین حمله ، به زاهدان شب زنده دار تاخته و دل از آنها برده است.

(۶) دل من هوای یکه سواری را در سر پروارند واز دست رفت . خدایا دل بیچاره من را حفظ فرما که به میان سواران تاخت که به میان سواران تاخت تا مگر به آن یکّه سواری برسد.

(۷) در راه آب و رنگ دادن به چهره او چه بسیار خون دل خورده و جان دادیم ، همین که نقش مطلوب را به دست آورد، اول خط باطل بر روی فداکاران خود کشید.

(۸) من خرقه پوشِ پشمینه پوش چگونه می توانم آن یار زره گیسو را در کمند آرم یاری که در کژه هایش راه دلبران خنجر زن را قطع کرده است.

(۹) توجه همگان بر تأیید و موافقت و مبارکی دولت شاه قرار گرفته است . آرزوی دل حافظ را برآور که برای تو فال موفقیّت زده است.

(۱۰)منصور، شاهنشاهی که فر و شوکت آل مظفر را دارد و در کار سلطنت و دیانت دلیر و نیرومند است ، همانکه بخشش بی مضایقه اش ابر بهاران مسخره و تحقیر می کند .

(۱۰) از آن لحظه که جام می (قدرت ) این افتخار را یافت که در دست او قرار گیرد ، روزگار به شادی و افتخار می خواران از ساغر شراب باده نوشید.

(۱۱) آن روزی نشانه های فتح و پیروزی از شمشیر سر شکافنده اش نمایان شد که مانند خورشید ستاره محو کن یک تنه بر هزاران تن حمله برد

(۱۲) ای دل بقای و سلطنت او را از لطف حق بخواه چرا که این فلک گرنده سکه دولت او را در سر تاسر روزگار زده است.

منبع: مستانه دات آی آر


دسته بندی شده در : فال روزانه
برچسب ها در :
پست مشابه :

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی سایت و بهینه سازی سایت توسط گرین وب